دارم کتاب «سایه دیکتاتور» را میخوانم. کتابی درباره ظهور دیکتاتوریِ پینوشه در شیلی. نویسنده، نقطه شروع روایت خود را روز ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ قرار میدهد [و البته به طعنه میگوید نه ۱۱ سپتامبر در ۲۰۰۱ بلکه ۱۱ سپتامبری متفاوت]. روزی که ارتش علیه دولت حاکم شیلی به ریاست «آلنده» کودتا میکند. نویسنده، هرالدو مونیز، طوری روایت میکند که انگار «آلنده» توقع چنین کودتایی را از نظامیان نداشته. در روز کودتا چندین بار به دستور رئیس جمهور، آلنده، با پینوشه تماس گرفته میشود اما جوابی نمیگیرند. آن روز رئیس جمهور هنوز به پینوشه امید داشته و با بیپاسخ ماندنِ تلفنها، میگوید: «بیچاره پینوشه باید دستگیر شده باشد.» اما، پینوشه نه دستگیر شده بود و نه مُرده بود؛ او زنده بود و سالها کشور شیلی را در چنگ خود گرفت، تا نامش به نمادی از دیکتاتوری بدل شود.حوالی ظهرِ ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ وقتی که صدای شلیک و حضور نظامیها بیشتر شد؛ آلنده در کاخ ریاست جمهوری خودکشی کرد. آن هم با کلاشینکفی که فیدل کاسترو به او، هدیه داده بود. روی قنداق آن کلاشینکف نوشته شده بود: «به سالوادور، از رفیقِ آمادهی مبارزه، فیدل.»حالا، اما دارم به این فکر میکنم که آمدن و رفتنِ «یک نفر» دقیقاً «همین یک نفر» چقدر زندگی آدمها را میتواند عوض کند. درست در همان روزها و سالهایی که پینوشه بر کشور شیلی حکومت میکرد، احتمالاً دوستیهای زیادی از هم پاشید. احتمالاً، عشقهای بسیاری به وصال نرسید. احتمالاً، سرنوشت خیلی از آدمها آغشته به خون شد. آدمهایی که اتفاقاً چندان مشهور نبودند. آدمهایی که در هر گوشه از کتابهای تاریخ، با اسم «مردم» خطاب میشوند و خیلی سریع از روزگارِ سپریشدهی آنان عبور میشود. به نظرم، یکی از مهمترین پیامهایی که کتا این سو...
ما را در سایت این سو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 81 تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 18:10